اینکه اشخاص زیادی از تو عصبانی هستند و نمی توانند با تو مدارا کنند، نشان دهنده آن است که تو به چیزی مهم دست یافته ای (اُشو) - - - - - روزی که انسان بتواند به توهین هایی که به او می شود بخندد و لذت ببرد، روزی است که او به موفقیت دست یافته. جزیی از ابدیت شده و به دنیای جاودانگی وارد شده است (اُشو) - - - - -

خطا
  • ایراد در بارگذاری اطلاعات خوراک

چند خطی درباره «محمد رضا رستمی»

 

این مرامهِ روزگارهِ

 

 

 

        تحریریه روزنامه جام جم ـ سال 1389، نویسنده مطلب در کنار مرحوم محمد رضا رستمی 

 

رضا استادی ـ در شغلی تازه که ربطی به فرهنگ و هنر ندارد اما پاسخگوی همه دغدغه‌های مادی و معنوی یک زندگی متوسط به بالا هست و در ایامی پُرکار، چند روزی است حاصل شانزده سال رفاقت با «محمد رضا رستمی» را طی چند روز گذشته در ذهنم مرور کرده‌ام تا بلکه بتوانم چند در خطی در سوگش به یادگار بنویسم. آنچه از ذهنم می‌گذرد شبیه جریان داستانی سیال ذهن است. در پُرکارترین روزهایم دور از پیکرش، عکس‌ها را مرور می‌کنم. «رضا» یا «ممد رضا» در مدتی که با هم آشنا بودیم کمتر شبیه به عکس‌های رتوش شده‌ای بود که حالا با طراحی‌های بدیع و زیبا بر روی بنر و تخته شاسی منتشر می‌شوند تا در یادش را گرامی بدارند. رضای واقعی را با موهای فرخورده ای به خاطر دارم که همیشه در اطراف ناحیه خالی سرش به شکلی نامرتب جلوه پیدا می‌کرد. با بوی سیگار آمیخته به عرق بدنش در گرمای تابستان و ته ریشی که اغلب بر چهره داشت. به یاد ندارم او را ریش پرفسوری یا سبیل دیده باشم. جز این سادگی، از او طبع آرام و رفتار مهربانانه‌اش را به خاطر دارم و البته بی نظمی و شلختگی مضاعفی که گاه آدم را به مرز انفجار می‌رساند. سال 1393 بر سر یکی از همین بی نظمی‌ها رابطه امان شکرآب شد تا جشنواره فیلم فجر سال 94 بر روی پله‌های کاخ جشنواره که سلام و علیکی کوتاه کردیم و با احترام از کنار هم گذشتیم اما نه مانند سابق که هر روز ساعتی و دقایقی را به گپ و گفت می‌گذراندیم.

 

قاف‌های من و رضا

دوستی طولانی و حضور در بزنگاه‌های حساس زندگی یکدیگر معمولاً برای دوستان شرایطی را فراهم می‌آورد که حتی ندیدن‌های مکرر و قهرهای طولانی و حتی دعواهای شدید نیز خللی به آن وارد نمی‌کند. هر دو به اندازه‌ای از زندگی هم با خبر بوده‌ایم که بتوانیم درک درستی از شرایط هم داشته باشیم. برخی چیزها که حتی به طور معمول ممکن است به نزدیکان خود نگوییم، در این سال‌ها بین ما رد و بدل شده است. چیزی در مایه‌های درددل های مردانه درباره دخل و خرج خانه و زندگی و اینکه چگونه یکم برج را به سی‌ام برج برسانیم و پیوندی دوستانه میان این دو تاریخ بسیار طولانی برقرار کنیم!

جز این درد دل‌های دوستانه، واژه‌هایی مشترک هم با هم پیدا کرده بودیم. برای کارهای خارج از روال عادی واژه ساخته بودیم به اسم «قاف». چیزی معادل زرنگی و زبلی. مثلاً اگر یکی از ما می‌توانست کاری از جنس بولتن و کاتالوگ بگیرد می‌گفتیم: «باز قاف زدیم!» قاف شده بود یک اسم رمز که روز به روز دامنه فراگیری‌اش بیشتر می‌شد. انواع قاف را هم خلق کرده بودیم. مثل «قاف کثیف» که تعبیری از رفتارهای غیر اخلاقی و توام با نا مردی بود. «قاف سالم» هم داشتیم و جالب‌تر اینکه برای اغلب همکاران و اطرافیان از مهدی نورعلیشاهی گرفته تا محمد رضا دوستی و مجید رضائیان و مهدی یاور منش و مهدی غلامحیدری، درجه‌ای از «قاف» را تعریف کرده بودیم. این اسم رمز تا ابد بین ما دو نفر ماند اما از نظر رضا من «قاف بزرگ!» بودم و حتی بارها در مقابل همسرم مرا با این عبارت خطاب کرد.

رضا اما چندان اهل «قاف زنی» نبود. در طول فعالیت در چند رسانه معتبر، بارها و بارها پله پرش‌های «قاف زن» های زیادی شد اما جز چند فعالیت محدود که بسیار پایین‌تر از حد توانایی‌های گسترده‌اش بود، قافی مهم و اساسی در عرصه فرهنگ نزد. تلاش برای اجرای تئاتر و به صحنه بردن نمایش، تلاش برای ساخت فیلمی مستند درباره راننده کامیون‌های اسد آباد، تلاشی ناکام و با ضرر مالی در زمینه راه اندازی یک کتابفروشی و بررسی شرایط برای راه اندازی دفتر پخش فیلم برخی از قاف‌های ناموفق رضا بود که البته درباره کتابفروشی حاصل آن آشنا کردن من با بسیاری از نویسندگان موفق جدید بود.

در روزهایی که همکار هم در روزنامه جام جم بودیم ـ قبل از سال 1390 ـ بارها و بارها درباره طرح‌ها و داستان‌هایمان با هم صحبت کردیم. طرح‌های بدیع و جذابی بود که هیچ یک به «کتاب» نرسید. علت تمامی این ناکامی‌ها شاید این بود که آن همه استعداد و قریحه ناب با وجود سال‌ها زندگی در پایتخت همچنان جنسی از سادگی و صفای شهرستانی را داشت که رضا در رفت و آمدهای متعدد میان تهران و اسد آباد، هیچ گاه آن سادگی را نه در خانه پدری جا گذاشت و نه در میانه راه آن را سر به نیست کرد. این میزان از ساده دلی شاید مهم‌ترین دلیل بی نتیجه ماندن قاف‌هایش بود والا خیلی‌ها به واسطه رسانه‌هایی کم اعتبارتر از آنچه رضا در آن فعالیت داشت و حتی داشتن مسوولیت هایی کوچک و ناچیز در رسانه‌هایی که او در آن‌ها بود؛ صعودی عجیب را تجربه کردند. آیا آن میزان توانایی که در سال‌های اخیر با قدرت «ترجمه کردن» و «زبان دانی» او نیز تلفیق شده بود، تناسبی با پیشرفت شغلی رضا دارد؟!

 

کاش زندگی شبیه سریال‌های سیروس مقدم بود!

روز سه شنبه 27 مهرماه است. از صبح که خبر بستری شدنش در بیمارستان را شنیده‌ام، به دنبال دوستی مشترک هستم تا باهم به دیدن رضا برویم. «مهدی غلامحیدری» دوست شانزده ساله دیگری است که پستی و بلندی‌های فراوانی را در این سال‌ها با هم تجربه کرده‌ایم. حالا عصر روز سه شنبه است و پشت در اتاق «آی سی یو» جماعتی تجمع کرده‌اند. من و مهدی حرف‌هایی می‌زنیم از جنس «نق و غٌر». همسرش را در میان آدم‌های پشت در می‌بینیم. موقعیتی طنز آمیز شکل گرفته است. چیزی شبیه به فیلم‌های «رضا عطاران.» مردی با لهجه‌ای طنز آمیز کنار آیفون ایستاده است. با فشار زنگ، دوربین داخل آی سی یو به سمت بیماران می‌چرخد و بستگان بیمار تصویری را روی مانیتور مقابل ملاحظه می‌کنند. واکنش بستگان متفاوت است. از زاویه‌ای که ایستاده‌ام همسرش را می‌بینم که با دیدن پیکر طاقباز رضا که روی تخت خوابیده آه می‌کشد و مشت بر سینه می‌کوبد. لحظه تکان دهنده‌ای است. دوست ندارم آخرین تصویرم از رضا طاقباز خوابیدن او روی تخت بیمارستانی باشد که بارها و بارها رضا از مقابلش عبور کرده تا فاصله خانه تا مترو تجریش را طی کند. بیمارستانی در میانه یک ساندیچی و یک بستنی فروشی خاطره انگیز و در راسته‌ای از خیابان که سینما آستارا در آن واقع شده است.

اما افسوس که زندگی نه سریال‌های «سیروس مقدم» است که انسان‌ها به کما بروند و دوباره برگردند و نه پس زمینه‌ای که از رضا می‌شناسم امیدوارم می‌کند که چند روز یا چند هفته بعد بتوانم او را روی تخت همین بیمارستان با گُل و شیرینی ملاقات کنم و به شوخی به او بگویم: «تو این مدت که بیمارستان بودی، کما رفته بودی یا داشتی قاف می‌زدی؟»

وقتی با همسرش همکلام می‌شوم، بعد از جمله‌هایی پراکنده و بی انسجام که از دهانم در می‌رود می گویم: «رضا دوست خوبی بود». با تعجب می‌گوید: «چرا بود؟ هنوزم هست. چیزی نشده. خوب می شه.»

بخش جگرسوز ماجرا جایی بود که در این میانه خانم خسروی باید با دخترش رها صحبت می‌کرد. در مقابل مانیتوری که نمایشگر تصویر پدر رها بود، خطاب به دخترش گفت: «آره عزیزم... الان میام. شب می ریم رستوران... آره. نوتلا بار هم می‌برمت...»

 

پیامی که فوروارد نمی‌کنم

پنج شنبه برای انجام کارهای معمول، دقایقی پس از طلوع آفتاب از خواب بیدار می‌شوم. با اندکی تأخیر، دوگانه‌ای به درگاه یگانه ادا کرده‌ام که خبر تلخ را در تلگرام می‌بینم. لحظه بُهت آوری است. مقابل صفحه مانیتور نوت بوک «سونی وایو» یی نشسته‌ام که سال 1386 خریدم و پس از من، رضا هم با اعتماد به گفته‌هایم درباره کارآیی و کیفیت بالای این مدل، نمونه دیگری از آن را خرید و شدیم «وایو دارهای» جام جم! نمی‌خواهم خبر درگذشت او را برای کسی فوروارد کنم. این روزها به لطف معجزه تلگرام خبرها زیاد مخفی نمی‌ماند و همه خیلی زود از وقایع با خبر می‌شوند اما من دوست ندارم خبر را برای کسی بازگو کنم. حتی نمی‌توانم موضوع را به همسرم بگویم و تا میانه روز این مسئله به تأخیر می افتد.

 

عینک آفتابی گاهی چقدر خوب است!

روز کاری پنج شنبه هنوز رسماً آغاز نشده اما عازم ماموریتی خارج از تهران هستم. در شغلی تازه که ربطی به فرهنگ و هنر ندارد اما پاسخگوی همه دغدغه‌های مادی و معنوی یک زندگی متوسط به بالا هست و در ایامی پُرکار، داخل اتومبیلی نشسته‌ام که می‌رود تا وارد اتوبان تهران ـ قم شود. هنگام عبور از میدان بهمن، به یاد شبی می افتم که پس از حضور در منزل مرحوم علیرضا آقابالایی در سال 1389، به همراه رضا و مهدی غلامحیدری و دوستانی دیگر، به یکی از جگرکی‌های دور میدان آمدیم و دل و قلوه‌ای به بدن زدیم و شوخی، جدی به این مسئله فکر کردیم که پس از علیرضا نوبت کدام یک از ما خواهد بود و دفعه بعد برای عرض تسلیت به خانه کدام یک از دوستان این جمع خواهیم رفت؟

حالا می‌خواهم برای دوست عزیزم اندوهناک شوم و غصه استعدادی ناشکفته را بخورم که خیلی زود پژمرده شد اما تلفن‌های مکرر از یک سو و پُرحرفی همکاری که همراهی‌ام می‌کند، ذهنم را بر هم می زند. آخر گریه کردن برای عزیزی مانند «رضا» نیاز به تمرکز دارد و باید با ذهنی آزاد به همه فرصت‌هایی فکر کنیم که او می‌توانست در زندگی به آن برسد و حالا مرگ از او دریغ کرده است. لحظاتی بعد از پشت عینکی آفتابی که بر چشم دارم، حرکت دانه‌های اشک تا روی گونه‌هایم را احساس می‌کنم. حیف که در ردیف عقب سمندی که در آن نشسته‌ام جا به اندازه کافی وجود ندارد والا باید هق هق گریستن بر این مصیبت شانه‌هایم را به تکاپو می‌انداخت و بدن مرا مانند آونگ ساعت مرا به طرفین می‌برد و می‌آورد.

 

مقصر مرگ رضا کیست؟

یافتن مقصر در چنین ماجرایی می‌تواند باعث شود بخشی از اندوه حاصل از این اتفاق تسکین یابد. آیا می‌توان آن چابلوس و چرب زبان همه جا حاضر ـ از انتخابات 88 در کنار برنده گرفته تا محافل ادبی ـ را در این ماجرا مقصر دانست که با خانه نشین کردن عامدانه این روزنامه نگار محجوب و نجیب، شرایطی را فراهم کرد که رضای نازنین اصطلاحاً «دق» کند؟ شاید هم دست قضا و قدر و قسمت در کار بوده و پیمانه پُر شده بود و آن خانه نشینی، حکم قطره‌ای آب را داشته که پیمانه را لبریز کرده است؟!

آخرین تماس‌هایمان مربوط به زمانی می‌شود که می‌شنوم قصد دارد دوباره به جام جم برگردد. ارتباط چندانی با هم نداریم. سر سنگین شده‌ایم اما گهگاه برایش پیام می‌فرستم؛ به قول امروزی‌ها «پی‌ام» می‌دهم. با شنیدن این خبر برایش می‌نویسم که بهتر است برنگردد جام جم. سال‌هاست مصرع سعدی شیرین سخن را که گفته «بر و بحر فراخست و آدمی بسیار» را نصب العین کرده‌ام و زمانی که از محیطی خارج می‌شوم، دوباره به آن برنمی گردم. با شرایط پیچیده جام جم تصور نمی‌کنم محیط آنجا برای رضا مناسب باشد. پاسخی به پیامم نمی‌دهد و تنها زمانی متوجه می‌شوم که در به جام جم رفته و سپس از آن جا «به در» رفته که پشت اتاق آی سی یو بیمارستان شهدای تجریش ایستاده‌ام و غلامحیدری نازنین شرح واقعه را جز به جز برایم تشریح می‌کند.

مدتی قبل‌تر در اوایل شهریور ماه پس از کسب رتبه سوم جشن منتقدان برای یادداشتی که زمانی در خبرآنلاین نوشتم با او حال و احوال تلگرامی می‌کنم. می گویم باز هم بابت مطلبی که در دوران مسوولیت تو در خبر آنلاین نوشتم جایزه گرفتم. می‌گوید: «اِ چه خوب! خبر نداشتم.» تشکر می‌کنم و می‌پرسم: «کجایی؟ چه می‌کنی؟» می گویم: «بیکارم. خانه‌ام.»

این آخرین گفت و گوی میان ما است. افسوس چه فایده دارد وقتی فضای حاکم بر رسانه‌ها، روزنامه نگارهای قدیمی و استخوان دار و با دانشی مانند رضا را به این سمت هدایت می‌کند؟ شیون و مویه چه فایده دارد وقتی فضای حاکم بر اغلب رسانه‌ها «بله قربان گو» پرور و «کوتوله دوست» شده است؟ آیا سهم رفیق ما این بوده که روزی خبر بهت آور درگذشت او در میان حجم انبوهی از خبرهای ترمیم کابینه بولد و سپس برای همیشه گُم شود؟ آیا یک کانال تلگرام با سیصد و اندی عضو تمام سهم او از این دنیا بوده است؟ آیا حق او بود تا به جرم عدم تعلق به باند و دسته‌ای خاص، با وجود توانایی‌های بسیار خانه نشین شود؟

در پایان مأموریت کاری‌ام قرار دارم. وارد خیابان ولی عصر شده‌ام. جمعه سی‌ام مهرماه است و حالا رضا اولین شب قبر را هم پشت سر گذاشته است. با خودم می گویم: «حق او نبود روی تخت بیمارستانی در انتهای این خیابان به زندگی‌اش خاتمه داده شود و در گورستانی آرام بگیرد. سرنوشت می‌توانست بهتر رقم بخورد و جوانی که زمانی که به تهران آمد، نه بر تابوت بلکه با همان ریوی سفید رنگی که اغلب بوی سیگار می‌داد، با کوله باری از افتخار به شهر زادگاهش «اسد آباد» بازگردد اما افسوس و صد افسوس که همه این اتفاق‌های تلخ، خاصیت این سال‌ها و این فضاهای کاری نامرد است و به قول شاعر: «این مرامه روزگاره!»

 

 

تاریخ انتشار مطلب: 1 آبان 1395

کد امنیتی
تازه کردن

فیلم کوتاه «قوش قابان»

نویسنده و کارگردان: رضا استادی
تهیه کننده: رضا استادی ـ انجمن سینمای جوانان ایران
مدت زمان: 10 دقیقه
سال تولید: پاییز 1383
خلاصه داستان: به گزارش«پایگاه خبری فیلم کوتاه» این فیلم داستانی کودکانه را در یک روستا روایت می کند.داستان از زمانی آغاز می شود که بچه های یک دبستان روستایی تصمیم می گیرند برای کمک به هم کلاسی‌اشان«سلیمان» که پدرش فوت کرده مترسکی بسازند.سلیمان پس از فوت پدر،به تنهایی مجبور به نگهداری ازمزرعه آفتابگردانی است که هزینه زندگی خانواه را تامین می‌کند. مترسک با وسایلی که هر کدام از آن ها توسط بچه‌ها از جایی آورده می‌شود ، تکمیل می شود اما   شباهت آن به برخی از اهالی روستا مشکلاتی را برای بچه ها به وجود می آورد.
«قوش قابان» که در زبان ترکی به معنای مترسک است، در روستاهای شهرستان ساوه و به زبان ترکی و لهجه محلی تولید شده است.
فهرست کامل عوامل فیلم کوتاه «قوش قابان»
بازيگران:
«فردين وكيلي» در نقش سليمان ـ «داود وکیلي» در نقش غلام آفريده ـ «رضا مِهری» در نقش روح الله برادري ـ «روح الله وكيلي» در نقش یدالله ـ «اميد وكيلي» در نقش جوان روستايي ـ «نظيفي» در نقش دانش آموز مدرسه ـ «عباس فرد در نقش راننده تراكتور ـ «حسين فرامرزي» در نقش مش كتاب ـ «محمود وکیلی» در نقش صاحب باغ انار ـ «آرش وکیلی »در نقش  پسر بچه و با حضور مهدی غلام حیدری « در نقش معلم روستا»
فهرست عوامل
نویسنده فيلم‌نامه و كارگردان: رضا استادی ـ برداشتي آزاد از داستان «آدم برفي» نوشته«اسلاووميرمژوژك»
مشاور فیلم نامه: فرهاد توحیدی ـ مشاورکارگردان: عزیز الله حمید نژاد ـ مديرتصوير برداري: حسين ناظريان ـ دستياران: عباس ناظریان و رسول آقاجانی ـ عكاس: عباس ناظريان ـ تدوين گر: محمود غلامي ـ مشاور هنري: مجید میر فخرایی ـ طراح صحنه و لباس: فرهاد علیزاده آهی ـ موسيقي متن: طاها سرمدی ـ صدا بردار: مسلم گودرزی ـ مدیر تدارکات و هماهنگی تولید شهرستان: امید وکیلی ـ پشتيباني توليد: حمزه وكيلي ـ امير استادي
با تشکراز ياري: اهالي خوب روستاي يكه باغ و نيوشت ( شهرستان ساوه) ـ منصور حجت(معلم دبستان ابوریحان نیوشت) ـ محيد سيف امير حسيني ـ رمضان قربانی ـ حسين صابري ـ بهروز خوشرزم ـ جواد ملكي ـ عباس رستگار پور ـ ناصر باكيده ـ روح الله برادري و....

 

درباره رمان هيچ وقت نامزد نبوديم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تعداد صفحات: 700 صفحه
نوبت های چاپ: چاپ اول: پاییز1380 ـ چاپ دوم: 1383 ـ چاپ سوم: تابستان 1385 ـ چاپ چهارم: پاییز1391
تلفن های مرکز فروش و پخش: 88405182 ـ 88417446 ـ 26411009

 
«
هيچ وقت نامزد نبوديم» اولین رمان رضا استادی است. ماجراهاي این كتاب در فاصله سال هاي آغازين دهه 60 و 70 هجری رخ مي‌دهد. دهه شصت در سال های اخیر در آثار هنری فراوانی مورد توجه قرار گرفته اما نویسنده این کتاب حدود ۱2 سال قبل روایت متفاوتی از این دهه ـ که یکی از پُرحادثه ترین مقاطع تاریخی کشور است ـ ارائه کرده است.
این رمان قصه زندگی دختری به نام «ستاره مير افشار» است. او تنها دختر خانواده‌اي اصيل است که بعد از فوت پدر و مادرش، با برادرش «كاوه» و همسر او «فاطمه» زندگي مي‌كند. ستاره دانشجوي رشته مترجمي زبان فرانسه است. او طي ماجرايي با روزنامه‌نگاري به نام مسعود آشنا مي‌شود. مسعود روزنامه‌نگاري بين المللي است كه سالها در خارج از ايران زندگي كرده است و حالا مدتي است به ايران بازگشته است. این آشنايي به ازدواج ختم مي‌شود و  به واسطه مسعود ستاره هم وارد فعاليت‌هاي مطبوعاتي مي‌شود. آنها زندگي آرامي دارند اما ورود پسري به نام نصرت به زندگي ستاره، ماجراهايي را براي او به وجود مي‌آورد. نصرت که در همان روزنامه کار می کند، به خيال اينكه ستاره زني مجرد است از او خواستگاري مي‌كند اما نمي‌داند همسر ستاره در روزنامه مسووليتي مهم دارد. نصرت از اين ماجرا سرخورده مي‌شود؛ اما راه حلي كه براي نجات از اين سرخوردگي در پيش مي‌گيرد، باعث مي‌شود تا بار ديگر سرنوشت او و ستاره به هم گره بخورد و داستان اين كتاب هفتصد صفحه‌اي را شكل دهد.
خواندن این کتاب براي پدران و مادران امروز كه در آن دوران زندگي كرده‌اند، تصويري خواندني و خاطره انگيز از آن دوران ارائه مي‌دهد و براي نسلي كه در آن سالها حضور نداشته‌اند و يا به دليل سن و سال اندک خود آن دوران را به صورت دقيق به خاطر ندارند، روايتي جذاب و خواندني از زندگي يك دختر فعال و پويا و نيز حوادثی را روايت مي‌كند كه در زندگی او رخ داده است.


نحوه نگارش رمان
طرح اوليه رمان بر اساس يكي از خاطرات منتشر شده در ماهنامه نيستان در سال 75 نوشته شد. تا آن زمان چند داستان نوشته بودم و به نشریات مختلف ارائه کرده بودم اما همه این داستان ها رد شده بود. به همین دلیل تصمیم گرفتم این طرح داستانی را به رمان تبديل كنم تا شاید این داستان امکان انتشار پیدا کند. در آن مقطع خیلی از موفقيت كتاب بامداد خمار متاثر بودم و دوست داشتم کاری بنویسم که در آن حد و اندازه مطرح شود.
به همین دلیل از سال 76 به طور جدی فيش برداري و تحقيقات مربوط به کار را آغاز کردم. این مرحله از کار تا پاييز سال 78 ادامه داشت و در اين مقطع دست نوشته اوليه كتاب آماده شد.
یکی از مسائلی که انگیزه فراوانی برای جمع و جور کردن فیش ها در من ایجاد کرد، صحبت کوتاهی بود که با « عباس علمی» ناشر کتاب « هیچ وقت نامزد نبودیم» در حاشیه جشن اهدای جایزه به بیست کتاب برتر ادبیات داستانی داشتم. در این مراسم که سال 78 برگزار شد، به آقای علمی گفتم: کتابی دارم و دوست دارم شما آن را منتشر کنید. آیا امکانش هست؟
او گفت: ابتدا باید کتاب را بخوانم و بعد جواب بدهم
گفتم: شما کتاب اول نویسنده را چاپ می کنید؟
گفت: کتاب بامداد خمار هم اولین کتاب نویسنده اش بود و بعد از مطالعه آن حاضر به انتشار آن شدیم.
بعد از مطالعه چند نفر از اطرافيان و دوستان جهت مطالعه به انتشارات البرز دادم. دست نوشته اوليه حدود 450 صفحه بود كه بعد از موافقت ناشر جهت چاپ و عقد قرار داد، در فاصله فروردين 79 تا مرداد 79 متن مذكور بازنويسي و حجم آن دو برابر شد. اسفند 79 بعد از طراحي جلد كتاب به ارشاد داده شد كه ابتدا مردود و سپس انتشار آن به شرط اجراي اصلاحات عملي شد كه اين مرحله تا شهريور سال 80 با اجراي بيش از 70 مورد اصلاحيه كتاب مجوز چاپ گرفت.